درد دل های یک کتاب

شخصی می گفت به قدری مشغله هایم زیاد است که وقت سرخاراندن ندارم، شخص دیگری می گفت با این اوضاع و احوال مملکت که حالی برای این کارها نمی ماند،

فردی میگفت خیلی دلم میخواد ولی باورکن من کل بیست و چهارساعت شبانه روزم وقت کم میارم، انسان دیگری گفت خیلی دیر به دیر آخه میدونی مشغله های خونوادگی واقعا اجازه نمیده،

آدم دیگری گفت درس و دانشگاه که دیگه اصا اجازه زندگی کردنم بهمون نمیده از بس که پروژه و تحقیق و از این کارا میندازن گردنمون.

هرکسی چیزی میگفت و بهانه ای می آورد، هرنفر عذری بدتر از گناه را بر زبان جاری می ساخت.

گاهی با خود میگویم این انسان ها که تاکنون حتی به من نگاه هم نکرده اند و یا حتی مرا در دستشان هم نگرفته اند پس چگونه در همه جا و هر زمان در مورد هر مسئله ای به راحتی سخن می گویند و اظهار نظر می کنند؟

 

بعد به خود جواب می دهم: خب شاید درسش را خوانده اند. شاید تجربه اش کرده اند.

ولی لحظاتی بعد دوباره سوالی ذهنم را درگیر میکند.

حتی اگر درسش را خوانده باشند و تجربه اش کرده باشند مگر چقدر عمر کرده اند که در تمام مسائل می توانند اینقدر مطمئن و پر غرور سخن بگویند؟

و بازهم چون همیشه سوال هایم بی جواب می مانند و من سعی میکنم خاک های روی جلدم را پاک کنم. همین انسان ها می گویند من جواب تمام سوالات را دارم.

انسان ها چگونه اند که حتی من با داشتن تمام جواب ها نمیتوانم جواب سوال های خودم را بدهم.؟