توضیحات

رمان از سرد و گرم روزگار

برگی از رمان از سرد و گرم روزگار

سرنوشت به دنبالم بود؛

«چون دیوانه‌ای تیغ در دست» به خلاف همسالانم، تسلیم آن نشدم.

هر غروب پاییز از بلندای تک‌درخت تناور روستایمان چشم به افق‌های دوردست و بی‌انتهای کویر دوختم و به آواز درونم گوش فرا دادم؛

آوازی که مرا به «انتخاب» فرامی‌خواند.

پس انتخاب کردم؛ فقر و بی‌پناهی را با شکیبایی تاب آوردم، از رنج و زحمت کار شانه خالی نکردم، سر در کتاب فرو بردم و بر همه‌ی تباهی‌های محیط اطرافم شوریدم…
این قصه‌ی سرگذشت من است تا ۱۸ سالگی.

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان از سرد و گرم روزگار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X